دوستان گلم من مدتی نیستم
یعنی کلاً دسترسی به اینترنت ندارم اصلاً ( نمیدونم دقیقاً تا کی !)
ولی اگه درست شد و شرایطم اجازه داد اواخر اسفند دوباره برمیگردم، اگه نشد هم که میام اینجا رو می بندم و واسه همیشه از حضورتون مرخص میشم و از دستم راحت میشید !
الان دیگه نمیدونم چی بگم
قرار نبود اینجوری بشه ... ولی شد !!!!!
وقت هم ندارم بمونم و بیشتر از این توضیح بدم !
سانی جونم، میرا جونم، آقا مانی، هاله جونم، مانیا جونم، آقا محمدرضا، هرا جونم، رومینا جونم، دو تا مهشیدها و دوستان بی معرفتی که خاموش میومدن و نظر نمیدادن ... دلم واستون تنگ میشه !!!
پ.ن : آپ پایین رو هم بخونید، خصوصاً قسمت سومــــــش !!!!
خیلی دوستون دارم X:
خداحافــــــــــظ
1 - عاشق بابامم وقتی میبینه نگران یه مسئله ام و کلی آشفته ام، بدون اینکه من بفهمم و کاملاً غافلگیرانه (!) اون رو واسم حل میکنه و کلـــــــــی خوشحالم میکنه ! تو این چند روز کلی انرژی مثبت گرفتم ! بابا عاشقتــــــــــــــممم x:
2 - امتحان زمینم رو خیلی قشنگ گند زدم !!! دو تا سوال 1 نمره ای رو با اینکه بلد بودم سفید گذاشتم، چون بارمش زیاد بود و جوابش کم میشد فک میکردم خرابه، واسه همین ننوشتمشون و ٢ نمره مفت و مجانی ازم کم شد ! الان من دقیقاً مثِ اون شکلکِ مو کَن تو مسنجرم !!!!!
3 - عزیزان گلــــــــم، گل های عزیزم ( چی بگم دیگه ؟) لطف کنید انقد تو پست های قدیمی نظر خصوصی نذارید !!!! بعضی نوشته های من قضیه اش چیز دیگه ست و هیچ ربطی به عشق و عاشقی نداره ! من نه عاشق بودم، نه قراره عاشق بشم ! ( سانی جون خیالت راحت P:)
افتاد ؟ D:
پس دیگه نظر خصوصی و عمومی ندید راجع به این موضوع !!!!!
تنکـــــــــــــــــس *-:
1 - دیروز یکی از بچه ها گیر داده بود مگه تو درس و امتحان نداری انقد تو نتی ؟!!!
الان اگه من بگم واسه سرچ درسی میام شما باور می کنید ؟!!
خُ باید باور کنید دیگه !!! ... مگه من با شما شوخی دارم ؟ 
کلـــــــــــــی نمونه سوال بی جواب دارم که میام تو نت دنبال جواباشون میگردم !! ( خنگ خودتی !! سوالا کشـــــــوریه ! )
بهــــــــــد تصور کن تو این سایت های درسی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه، غیر از اون چیزی که من میخوام دقیقاً !!!!!
اصن من نمــــــــــــی دونم چرا هر وقت دنبال یه چیزی میگردم تخمشو ملخ عزیز نوش جان کرده !!!!!
خیلی هاشم که فروشیه کلاً !! ... آخه شما کجای دنیا دیدین بیان نمونه سوال تو اینترنت بفروشن ؟!! ... نه واقعاً دیدین یا نه ؟!
واقعاً که ایرانی ها مبتکرن !!!!!!!!
الان من باید چیکار کنم با این وضــــــــــــع ؟!!
بشینم تست بزنم واسه امتحان ؟!!!!
2 - من نمیدونم چرا زمین شناسی درس به این سختی رو میندازن آخرین امتحان ! من دیگه واقعاً جون درس خوندن ندارم ! یعنی اینم قراره گند بزنم ؟ 
3 - امروز معلم زیستمون قبل از امتحان بهم میگه "میکشمت، خفه ات می کنم" ( عادت گَندشه هر وقت میخواد یه خبر بد رو به آدم بده اینجوری قبلش طرف رو سکته میده !)
نزدیک بود بمیرم، گفتم نکنه زیستم رو افتادم !! 
گفت میدونی چند گرفتی ؟ بگـــــــــــــــــم ؟ 13.5 از 15 !!!!!!! میخواستم خفه اش کنم ! الکی الکی داشت سکته ام میداد !!
بعد میگه تو خجالت نمی کشی ؟ کراسینگ اوور چی بوده که خراب نوشتی آخه ؟ من اینهمه سر جلسه واستون توضیح دادم !!!!
آخه وقتی تو طول سال این چیزا رو بهمون درس نمیدن، چطوری انتظار دارن ما سر جلسه با حرکات پانتومیم یاد بگیریم ؟!!
من نبودم
کسی که در خانه ات را کوبید من نبودم کسی که به تو سلام داد من نبودم کسی که سالها عاشق تو بود ... و هر جا که می رفتی دنبالت می کرد ... *** دروغ گفتم من بودم ! ... من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی با این حال آری ! من بودم که عاشق تو بود هنوز هم عاشقت هستم حالا این را با صدای بلند فریاد میزنم... و تو گریه می کنی و می گویی (( چرا این را زودتر نگفتی ؟! )) *** شل سیلور استاین ***
پ.ن : ... دیگه گریه هم آرومم نمی کنه !!!! کلافه ام ... پ.ن ٢: ای که دور از من و در یاد منی، با خبر باش که دنیای منـــــــــــــی !!!!!! پ.ن ٣ : وب آقای یگانه چرا اینطوری شده ؟! کسی ازشون خبر نداره ؟!!
واقعاً که آدم قدر وقت رو فقط شب امتحان میفهمه ...
هیچکس نمی تونه تو سرعت درس خوندن به پای من برسه. با اینکه بیشتر وقت ها تو درس خوندن از همه جلوترم، ولی همیشه استرس شدیدی میگیرم که نکنه تا فردا ( روزِ امتحان ) تموم نکنم !!!!!!
مثلاً اون روز منو دوستم داشتیم با هم درس می خوندیم، نیم ساعت بعد، من صفحه ٢٠ بودم اون تازه رسیده بود صفحه ۵ !!!!
یعنی اگه من بخوام ۴٠ تا صفحه رو تو ١ ساعت بخونم، میخونم ... !!! ( دارم مثال میزنم براتون، فک نکنید من رباتم و اینـــــــــــهمه رو حتماً تو یک ساعت میخونم !!! D:)
البته خب این حالت ها هم بستگی به این داره که مشکل خاصی نداشته باشم و فکرمم درگیر چیزی نباشه، وگرنه بیشتــــر از دو ساعت رو ٢ تا صفحه میمونم !!!
یه عادتی هم دارم اینکه واسه رفع استرسم موقع درس خوندن که مبادا وقت کم بیارم و نتونم تموم کنم و این بساطا، ثانیه به ثانیه به بروبکس SMS میدم که ببینم اونا کجان و من کجام ! ( البته خودم اینو میدونم که از همشون جلوترم، ولی تا مطمئن نشم خیالم راحت نمیشه ! D:)
مثلاً برا زیستِ فردامون باید ۵ تا فصل بخونیم که من الان آخر فصلِ پنجَم و کلــــــــی استرس که میتونم امشب تموم کنم آیا یا نه ؟!!
اومدم SMS دادم به نسترن گفتم چقد خوندی ؟!!
گفت: "اوَلای فصل یکَم !!! دیروز پریروز حســـــــــــــش نبود بخونم !!!"
تصـــــــــور کن !!!! ...
من این چند روز داشتم خودم رو تیکه تیکه میکردم، اونوقت ملت ریلـــــــــکس، به جایی شون نیس که باید ١۵٠ صفحه رو تو یه روز بخونن !!!
الان من واقعاً به خودم افتخار میکنم P:
اصلاً هم استرس ندارم و اون چند تا صفحه رو که مونده ول کردم گذاشتم واسه آخرِ شب ((:
پ.ن : بدبخت شدیم، اینجام لو رفت ! وب قبلی ام رو که کل خاندانمون و بکس مدرسه و معلما همه داشتن آدرسش رو ! ( یکی دو تا از فامیل رو خودم داده بودم دیگه بقیه رو نمیدونم از کجا آورده بودن واقعاً ! ) حالا جداً موندم اینجا رو چطوری کشفیدن ! یه سال خودم رو کُشتم تو وبلاگ های خطرناک (!) نظر ندادم و آدرسش رو به هیچکی ندادم، اونوقت به همین راحتی مثِ آبِ خوردن لو رفتیم !!! یعنی حالا اینجا رو هم باید مثِ قبلی ببندم ؟!! )):
برادرِ دوستم بود که تو چند تا پست قبل ( حال ندارم لینکش رو بذارم، خودتون بگردید پیداش کنید
) نوشته بودم عکسش رو فرستاده باهاش دوست شم !!! تصور کن ...
آدرس خونمون رو پیدا کرده !!!! ![]()
اونم چطوری !!! ... تقیب بنده از مدرسه به منزل !!! ![]()
حالا بگو چرا منِ خنگ از اول متوجه اش نشدم !!!!
یعنی حالا من رسماً باید برم خودکشی کنم دیگه ... از فردا هر چی ارازل و اوباشِ ( دوستای خودش ) خونه ما رو بلدن دیگه !!! ![]()
تازه همین پسرِ و دوستاش رو قبلاً چندین بار دمِ مدرسه های دخترونه گرفتن و کلــــــی ازشون تعهد گرفتن که از این غلطا تهـــــــطیل !!!! ولی مِث که اینا آدم بشو نیستن !! 
( اینا رو دوستم بهم گفت. تو مدرسه راه میره و از افتخارات داداشش با دخترا تعریف میکنه !!!
)
**********
واسه امتحان ادبیات دو روز وقت داشتیم که بنده یه روزش رو کامل گذاشتم واسه حفظ شعر !!!!! ( 4 تا شعر دقیقاً )
من نمیدونم فلسفه حفظ شعر تو پیش دانشگاهی چیه واقعاً ؟!!
آخه وقتی اینا تو کنکور استفاده نداره، چرا ما باید بیخود به مغزمون فشار بیاریم هی اینا رو حفظ کنیم ؟!!
من از اول ترم هیچکدومش رو حفظ نکرده بودم !!! واسه امتحان های مستمرم کتاب باز میکردم ( واسه شعر فقط، نه چیز دیگه ! ببند نیشتو
)
اما الان واسه امتحان های ترم صندلی بنده رو گذاشتن تو بغل مراقب !!! یعنی دیگه تقلب رسماً تعطیل ! 
هر چی هم فک می کنم هیچ راهِ موثری واسه تقلب تو یه همچین وضعیتی به ذهنم نمیرسه !!! اگه روشی واسه تقلب در حضور مراقب به ذهنتون رسید تو کامنت ها دریغ نکنید !!! من امسال خیلی اوضام بی ریخته، شانس نداریم که، نشد یه سال صندلی ام رو بذارن تهِ کلاس !
**********
مهم : واسه یه پسرِ 10 ساله که دو ماهه تو کماست دعا کنید ! هیچکس بهش امید نداره و تازه میگن اگه بهوش بیادم دیگه نمیتونه مثِ قبل باشه، ولی مامانم میگه همین که بهوش بیاد خودش یه دنیا ارزش داره ! البته بد نیس واسه مامانشم دعا کنید، چون از نگرانی زیاد حالش بدتر از پسرشه و هر روز بستریه
( مدیر پارسالمون )
پسر بیچاره موقع رفتن به مدرسه تو تاکسی بوده که تصادف میکنن !! چرا راننده تاکسی ها باید انقد تند برن و بی احتیاطی کنن که علاوه بر جونِ خودشون جون بقیه هم به خطر بندازن ؟!! ( فقط هم این نیست ها، تمام راننده تاکسی ها همینطوری ان ! ) من خودم همیشه با دلهره سوار تاکسی میشدم و موقع رانندگی 20 بار به راننده اعتراض میکردم، الان دیگه حاضرم 100 کیلومتر پیاده برم و سوار هیچکدومشون نشم !!! الان هم اون راننده هه مُرده، هم دو تا دختر دبیرستانی ای که توش بودن ! ( حالا کی باید جوابِ خانواده های اینا رو بده ؟!! ) تنها کسی که زنده ست همین پسره ست که تو کماست ! براش دعا کنید ... من بیشتر دلم واسه مامانش میسوزه، کم مونده تو آسایشگاه روانی بستری اش کنن ! 
پ.ن : باید برم دکتر، حس میکنم آلزایمر گرفتم
!! تا حالا واستون پیش اومده اسم معلم و دوست و ... یادتون بره ؟!!
هر چی فک می کنم یادم نمیاد سرم به جایی خورده باشه ![]()
پ.ن 2 : بی تو میشه زنده بود، زندگی نمیشه کرد !!!
از وقتی کتاب "راز" رو خوندم خیلی سعی می کنم" قانون کشش" رو باور کنم ...
شایدم می کنم ...
ولی هر کاری می کنم هیچ اتفاقی نمیوفته !!!
و این خیلی کلافه ام می کنه
...
نمی دونم چرا ...
پ.ن : نظرات بسته ست، برید دو تا پست پایین نظر بدید !!!
قایقی شکسته ام ...
به یاد آور مرا ...
در میان صخره های غم تنهایی در میان سکوت مرغابیان
تن فرسوده ام در انتظار توست ...
بادبان های این قایق شکسته را به حرکت در آور ...
یاد کن ازمن
بادبان هایم تنها امیدم برای زندگیست ...
من نمی دونم چه حکمتیه واقعاً که این کامپیوتر نازنین من میذاره پنجشنبه جمعه ها یا کلاً روزهای تعطیل که من کلـــــــی باهاش کار دارم هنگ میکنه !!! 
دقیقاً روزی که هیچ احدی هم باز نیس بخوام ببرم درستش کنم ...
البته در بیشتر موارد در پایان تعطیلات خودش خود به خود درست میشه، مثل همین الان !!!!!
فقط قصدش این بود حرص منو در بیاره تو تعطیلات !
خودم حالم خرابه این روزا، اینم هی بازی در میاره واسم !!!
پ.ن : امروز اولین امتحانم رو دادم. انقد سر جلسه استرس داشتم که ٣٠ بار خودکارم از دستم افتاد زمین ! همیشه واسه اولین امتحان اینطوری ام ! خدا روز کنکور به دادم برسه ...
پ.ن ٢ : صبر کردن دردناک است، و فراموش کردن دردناک تر ! ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش !!! 
پ.ن ٣ : دیشب با گریه خوابم برد !!!
انقدحالم بده و فکرم مشغوله که موقع درس خوندن فکرم هر جایی هست غیر از درس !!! یعنی مثلاً ۴ ساعت رو یه خط میمونم. همون یه خطم ٣٠٠ بار روش میخونم، بدون اینکه چیزی ازش بفهمم ...
هفته دیگه هم امتحان ها شروع میشه، خدا رحم کنه ...
مثلاً می خواستم از این یه هفته تعطیلی خوب استفاده کنم و درسام رو نذارم واسه شب امتحان، ولی اینجور که من دارم پیش میرم عمراً اگه بتونم حتی شب امتحان تموم کنم ! 
خیلی حالت بدیه !!! ... چرا نمیتونم تمرکز کنم و دیگه به اون اتفاق فک نکنم ؟!! آخه من که اینطوری نبودم که تا یه اتفاقی بیوفته انقد احساساتی رفتار کنم !!! 
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم
منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن
بی ربط نوشت : چهارشنبه قرار بود طبق معمول یه مشاور از یه جایی (!) بیاد مدرسمون و یه سری آمار و ارقام چرت و پرت بده و بره ... !!! مام که چهارشنبه روز تعطیلمون بود عمراً از خواب نازنین میزدیم بریم مدرسه واسه یه مشاوره درپیت !!! مدیرمونم میدونست هیچکی نمیاد، سیاست به خرج داد و واسه اینکه به زور بچه ها رو بکشونه مدرسه، برنامه امتحانی مون رو گذاشت چهارشنبه بهمون بده که ملت مجبور شن بیان !!! مام ضایع ٧ صبح پا شدیم رفتیم مدرسه دیدیم آآآآآآه چه خبره !!! از تمام مراکز پیش دانشگاهی جمع شدن اونجا و بند و بساطیه، انقد تو حیاط شلوغ بود که اصلاً جای سوزن انداختن نبود. معلموم نبود همه ی اینا چطور قرارِ تو سالن جا شن !!! منو چند تا از دوستامم رفتیم برنامه مون رو گرفتیم و وقتی که دیو سه سر(مدیرمون)سرش گرم بود و حواسش نبود خیلی قشنـــــــگ از مدرسه جیم زدیم !!! چیه ؟ نکنه انتظار داری ۵ ساعت از روز تعطیلم رو اینجوری تو مدرسه واسه یه مشت حرف خسته کننده به هدر بدم ؟
یلداتون مبارک ...
امشب خوش بگذره بهتون !!!
من که اصاً حال خوبی ندارم !!! تازه فک کنم امشب هم مجبورم بشینم تو خونه درس بخونم، فردا امتحان داریم، اونم چه امتحانی ... زیست !!!
معلم زیسته هم باهام لج کرده اساسی...
دیروزم که نرفته بودم مدرسه خیلی عصبانی شده و سر کلاس کلــــــی پشت سرم حرف زده ... حالا فردا باید برم حسابش رو برسم ...
اصلاً من نمیدونم به اون چه ربطی داره !!! خب حالم خوب نبود نرفتم مدرسه ...
بهتر از این بود که می رفتم و همه هوش و حواسم جای دیگه بود !!!
تازه امروز حالم بدتر شد ...
کلاً اشتهامم از دیروز کور شده، هیچی نخوردم !!!!!!
امروز به زور رفتم مدرسه، سر کلاس همش بغض داشتم، حواسمم تو کلاس نبود اصلاً...
زنگ تفریح هم تا یکی ازم می پرسید چته حرف نمیزنی زرتی بغضم میترکید و گریه ام می گرفت !!!
ملت هم واسه کمک رسانی هـــــــــی دستمال کاغذی میرسوندن بهم !!!
زنگ فیزیک هم حالم بدتر شد، معلممون نذاشت بمونم تو کلاس، گفت برو بیرون استراحت کن ...
منم رفتم تو حیاط یه گوشه پیدا کردم نشستم زار زار گریه کردم !!!!
چقد آدم خالی میشه وقتی گریه می کنه !!!
انقد راحت شدم !!!!!!!
ولی بعد چند مین باز یادش افتادم و بغضم گرفت !!! 
برام دعا کنید ...
امروز وسط خیابون یه فکر شیطانی به سرم زد که خودم رو راحت کنم ...
ولی ... 
پ.ن : مثلاً نزدیک امتحان های ترمِ، منم بیکاااااااااار، هر رووووز گرفتار آپ کردنم
پ.ن 2 : بی زحمت برا نظر تشریف ببرید پست پایین !!!

اصلاً حالم خوب نیس ...
امروز مریض نبودم ولی یه چیزی شد که اصلاً نمیتونستم از تو تختم پاشم و برم مدرسه ...
مامانمم گفت استراحت کن !!! ولی متوجه حال خرابم نشد ...
نمیدونم چرا همیشه بعد یه دوران خوب باید منتظر یه اتفاق بد باشم که مطمئنم اتفاق میوفته !!!...
امروز صبح خیلی حالم گرفته شد ، اصلاً فکرشم نمی کردم همه چی انقد یهویی ... !!! 
دارم دیوونه میشم ، از صبح یه بند داشتم گریه می کردم ! خودمم نمی دونم چرا اینطوری شد ...
مگه من چیکار کردم ، چی گفتم ؟ 
دارم می میرم ...
اگه نمُردم هم یه بلایی سر خودم میارم ...
تو رو خدا برام دعا کنید همه چیز درست بشه
من نه تحملش رو دارم نه صبرش رو !!!
اگه درست نشه من می میرم 

پرنده مردنی است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و ...
انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چرا غمهای رابطه تاریکند ؟
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است !!!
پ.ن : ببخشید اگه یه کم درهم برهم نوشتم ، حالم خوب نیس اصلاً
یکی از بچه ها دیروز SMS داد که :
"مگه نه امام حسین ٩-١٠ محرم شهید شده ؟ پس چرا ما از ١٠ روز قبلش باید عزاداری بگیریم ؟!!"
( من نمیدونم این پیش خودش چی فک کرده ! لابد فکر کرده من الان خیلی اطلاعات دینی ام تکمیله صاف اومده سراغ من فقط !!! D: )
هنوز جوابش رو ندادم ...
میدونم سوالش خیلی مسخره ست و کلاً معنی عزاداری و این چیزا رو نمیفهمه !!!
ولی میخوام یه جواب درست و قانع کننده بهش بدم ... که خودمم توش موندم، نمیدونم چی بگم !!!
نظر شما چیه ؟!
پ.ن : بارون های نصف شب یه حس خاصی داره، خصوصاً رعد و برق هاش ! دوس دارم همچین وقت هایی تو یه کلبه جنگلی باشم !!! D:
پ.ن 2 :حرصم می گیره انقد !!! زنگ میزنه خونمون میگه : خونه ای ؟!! ( دیگه سوال از این احمقانه تر وجود نداره !!! )
پ.ن 3 : از شب جمعه بدم میاد، هیچیم آماده نیس واسه فرداش ! حتی اگه از 10 روز قبلش تعطیل باشیم !!!
تا صبح سه شنبه میگن اصلاً امکان تمدید مهلت ثبت نام وجود نداره
بعد تا شب که بعد کلـــــــی به علت شلوغی سایت ( خودمم نفهمیدم چی گفتم ! ) موفق به ثبت نام شدم تازه تو اخبار اعلام می کنن که "مهلت ثبت نام تا جمعه تمدید شد."
لابد امشب هم میان میگن تا هفته دیگه وقته ...
خُ یه دفعه بگید یه ماه وقته که دیگه سایت یه شبه انقد شلوغ نشه !!!
پ.ن : من هفته پیش ثبت نام کرده بودم، سه شنبه فقط می خواستم" اختصاصی زبان انگلیسی" رو ثبت نام کنم ! ( چون بابام به زبان راضی نمیشد اولش، کلــــــی رو مُخش کار کردم تا بالاخره روز آخر (!) موفق شدم راضی اش کنم !!! )
پ.ن ٢ : چه بارونی داره میاد، تا یه ساعت پیش آفتاب بود ها ...
پ.ن ٣ : برا نظر تشریف ببرید پست پایین !!!
* چند روزه اصلا حوصله ی هیچکس و هیچ چیز رو ندارم !
نمیدونم این چه عادت گندیه من دارم، تا یه اتفاقی می افته یا یه ناراحتی واسم پیش میاد کلاً روی همه چیزم باید تاثیر بذاره .دوس دارم تنها باشم و خودم مشکلاتم رو برطرف کنم ! دوس ندارم کسی به بهونه ی کمک کردن بهم، مدام تو کارام دخالت کنه.
تو خونه که هستم تا میام تو اتاقم و در رو قفل می کنم مامانم فوری گیر میده که نمی خوام عادت کنی و تنها باشی همیشه !!! ... تو مدرسه هم که تا بچه ها یه ذره می بینن تو خودتی تا وقتی که نفهمن قضیه چیه بیخیالت نمیشن ... خسته شدم دیگه !
دلم می خواد واسه چند روز فقط ( نه همیشه !!! ) برم تو یه جزیره ای و آزاد واسه خودم زندگی کنم ( جایی که پرنده هم حتی پر نزنه و موبایل هم آنتن نده ! D: ) و برای اولین بار تنهایی رو تجربه کنم ... ! ( کاشکی میشد واقعاً
)
* نمیدونم چرا انقد بعضی ها بی جنبه اند !!! تا یه ذره آدم (!) حسابشون می کنی و بهشون احترام میذاری انقد خودشون رو بزرگ می گیرن و مغرور میشن که انگار از دماغ فیل افتادن به خد !!! بعضی وقت ها انقد عصبانی میشم که دلم می خواد بلند شم با تموم وجودم بزنمش و حرصم رو خالی کنم ...
* همینجوری اش حوصله ی هیچ کس و هیچ کاری رو ندارم، اونوقت مدیرمون 6:30 صبح تا 4 عصر به زور تو مدرسه نگهمون میداره، حتی روزهای تعطیل !!!
خسته شدم ... از هر چی تست و کلاس کنورِ دیگه حالم به هم می خوره ...
* دیروز بعد از مدت ها زنگ زدم فری بیاد پیشم، دلم واسش تنگ شده بود و کلی باهاش حرف داشتم ! امسال خیلی ناخواسته از هم جدامون کردن و اون به خاطر یه سری مشکلات مجبور شد بره یه مدرسه دیگه ! شاید امسال بیشتر ناراحتی هام به خاطر همین باشه، تو مدرسه هنوز نتونستم به نبودنش عادت کنم و نمی تونم با کسِ دیگه ای گرم بگیرم (!) ... هنوزم بیشتر حرفام رو فقط به اون می تونم بزنم ... اصلاً فکرشم نمیکردم بعد این همه سال که با هم بودیم، سال آخر رو به یه دلیل خیلی مسخره مجبور شیم از هم جدا شیم !!! 
* بیشتر شب ها (!) خواب بچه ها و نی نی کوچولوهای فامیل رو می بینم ( انقد شیرینه ! اصلاً دلم نمیخواد از خواب بیدار شم ). نمی دونم چرا تو خواب انقد از این بچه ها خوشم میاد، تو بیداری که حوصله ی هیچکدومشون رو ندارم !!! D: احتمالاً تعبیرش هم این میشه که قراره در آینده مهدکودک بزنم، چون تو خواب یه جورایی مجبورم میکنن از این بچه ها مراقبت کنم !!! 
... احوال شما ؟ خوفین ؟ ... عیدتون مبااااارکــــــــــ
تهطیلات خوش گذشت ؟ حالا حتماً میگید خُ تعطیلات ما که هنوز شروع نشده ! عرضم به حضورتون که ما از 3 شنبه 4 شنبه به اینور کلاً تهطیل بودیم، حسابی چسبید ها ( یکی بیاد منو از برق بکشه بیرون ). تازه شم این هفته دو روز بیشتر نمیریم مدرسه ... هــــــــــی همینجور تهطیلی میخوره، هـــــــــی از اون ور معلما پدر جد ما رو تو گور در میارن واسه درس های عقب افتاده شون،از اون جهت که روزای بعدش مجبوریم 6 صبح تا 4 عصر تو مدرسه باشیم و فسفر بسوزونیم و ور ورای این معلما رو گوش کنیم، بعدشم زنگ بزنن یه آمبولانس بیاد و جسد ما رو تا گورستان همراهی کنه ...
حالا هم فک نکنی تو این چند روز گرفتار تفریح و خوش گذرونی بودم ها ... گلاب به روتون با رفقا می رفتیم کتابخونه درس میخوندیم مثلتاً ! خرخونم خوووودتی، به من چه خُ ؟ بچه ها میرفتن، منِ بدبختم هلک هلک دنبال خودشون می کشوندن ! حالا نهایتش این که یه چند ساعت مفید درس می خوندیم ، البته اینو واسه هر کی میگم خنده اش میگیره !!! کلاً رابطه منو درس مثه آب و آتیش میمونه ...
بعلـــــه ... هر کی پشت گوششو دید، درس خوندن منم می بینه !!! D:
* اه راستی فک میکنم همین روزا تولد یک سالگی بچه مه، ( چیه؟ چرا اینطوری نگا میکنی؟ وبلاگمو میگم ! دهه ) نمیدونم 13 ام بود یا 14 ام ...
اصاً باورم نمیشه ... چه زود یه سال شد (!) ...
اولش کلاً بـــــی هیـــــچ انگیــــزه ای اینجا رو زدم، صرفاً جهت اینکه کَمَــــکی با محیط پرشین بلاگ آشنا شم ! که البته بعد از یه سال که گذشت هنوز کلــــــی باهاش مشکل دارم و نمی فهمم چی به چیه ...
ولی نه جدی، یه کم از شلوغیه (!) "خط خطـــــــی" خسته شده بودم و دیگه راحت نبودم، واسه همین تو فکر بودم یه سری چیزا رو تو یه وبلاگ دیگه بنویسم، بعد دیگه گفتم چی بهتر از پرشین بلاگ ! کلاً یه جا میخواستم که بتونم راحت تر توش بنویسم. و با اینکه اینجا مثه خط خطــــــی زیاد بازدید کننده نداشت، ولی به دلایل خاصی اینجا رو بیشتر از اونجا دوس داشتم ...
چندین بارم به دلیل درس و مَقــــشِ (!) زیاد که باعث میشد اینجا دیر به دیر آپدیت شه، تصمیم گرفتم اینجا رو ببندم و برم همون بچه ام رو بزرگش کنم، ولی یاد اون آیه هه تو قرآن افتادم که نمیدونم میگفت: "بچه هاتون رو از بین نبرین، ما روزی دهنده هستیم!" دیگه اینکه بنده یاد این که می افتادم از تصمیمم صرف نظر می کردم ! D: ( آخه این بچه چه گناهی کرده، هـــاااا ؟!)
خلاصه اینکه فهــــــــلاً تا پرشین بلاگ هست ما هم هستیم ... ( حرفی باشه ؟! D: )
البته به اطلاع عموم می رساند که ورژن جدید "خط خطــــــی" به زودی رونمایی خواهد شد. ( به زودی، منظور همون بعد از کنکوره ! )
* خیلــــــی حال گیریه جلو مامان دوستت خفن ضایع بشی اونم اصــــلاً و ابـــــــداً به روی خودش نیاره که چه سوتی گنده ای دادی !!!!! بعدم پشت سرت بشینه هرهر به ریشت بخنده که هه، اینو نگا ... ! بعد تازه دوستتم همون موقع اصلاً به روی خودش نیاره ها !
* چشم راستم به طرز خیلی وحشتناکی قرمز شده، میگن رگش پاره شده. بعد بابام میگه به خاطر اعصاب قشنگته، نه که بنده 30 روز ماه رو در نداریه اهـــــــصاب به سر میبرم، واسه همون ! مامانم میگه "به خاطر کامپیوترِ، هـــــــی میگم انقد نشین پای پی سی"، کلاً اگه من رو به موت هم باشم و نتونم از جام بلند شم، باز مامانم باید همه چی رو به کامپیوترم ربط بده ! یکی دیگه هم میگه به خاطر گرد و غبارِ ! ... حالا من موندم تو این هوای پاییزی و بارون و اینا، گـــــرد و غبــــار کجا بود اونوقت ؟!! ... یک نفر محض رضای خدا نگفت به خاطر درس خوندن زیادِ ... انقد درس نخون خُ، داری ذره ذره آب میشی، چشات از کار افتاد، رگش پاره شد بس که صبح تا شب سَرِت تو کتاب بود ! تازه چه دردی هم میکشی وقتی دکتری که میری از فامیل های نزدیکت باشه !!! اونوقت دیگه نظر کارشناسی ایشون واقعاً دیدنیه ! ( فقط غر میزنن سر آدم ! ) یعنی من الان اگه چشم راستم رو کلاً از دست بدم هیشـــــــکی نیس بگه چرا اینطوری شد ؟ علتش چی بود اصلاً ؟!
پ.ن : اپم طولانی شد باز، شما به بزرگواری خودتون ببخشید ! D:
پ.ن 2 : کلاً می خواستم این اپ فقط واسه یک سالگی وبلاگم باشه ولی نشد !!!
پ.ن 3 : قلب کوچـــــکم چشم انتظار توســـــت، گر چه بـــــی وفا شدی بـــــاز بی قرار توســـــت !
امروز 4 ساعت پشت سر هم ریاضی داشتیم ... سر زنگ فیزیک مغزم دیگه رسماً داشت ERROR میداد
...
این معلم ریاضیمون هم ولش کنی کل کتاب رو تو یه جلسه درس میده واست ... اصلاً هم براش مهم نیس که خدایی نکرده ما یاد می گیریم یا نه، همینجور واس خودش درس میده میره جلو ... ما هم عینهو ربات نشستیم فقط هــــــــــی مطالب رو تخته رو وارد می کنیم تو دفترامون !
بعدم شب امتحان باید کلــــــــی فسفر بسوزونیم که بفهمیم اینا چیه و از چه راهی رفته و چــــــــرا جوابش این میشه ... ؟!! ![]()
**********
ای خدا !!! ... مریض شدنمون هم به آدمیزاد نرفته ...
اون موقع که تو اوج آنفلوآنزا بود و از هر 10 نفر، 12 نفرش مریض بودن و ملت هـــــــــی فرت و فرت تو صورتت عطسه می کردن ما هیچـــــی مون نشد ...
بعد حالا که تازه تب این بیماری کذایی خوابیده و ملت همه در سلامتی و صلح و صفا به سر میبرن، تازه این تب و لرز و عطسه کردن های ما شروع شده ...
دقیقاً روزی که مدیره ی محترممون تشریف آوردن سر صف و اولتیماتوم دادن که: "دیگه خوش گذرونی ( همون آنفلوآنزای نوع A منظورشونه
) بســــــــه ! و زین پس دیگه هیـــــــــچ غیبتی موجه زده نمیشه ... چون دیگه آنفوآلانزایی در کار نیست و هیچ بهونه ای واسه غیبت کردن ندارید !" 
کلاًً فک کنم برم بمیرم بهتره تا بخوام واسه یه روز غیبت کردن بشینم با اینا کل کل کنم
...
**********
آقا این مشاورمون رسماً آب پاکی رو ریخت رو دستمون ...
اون روز یه زنگ معلم نداشتیم، بیکار بودم رفتم پیشش. بعد همینجور راست راست جلو نشسته بود و داشت از دانش آموزهای سال های پیششون تعریف و تمجید می کرد ... بعد همینجور که به سال های اخیر نزدیک میشد ملت همه رو به پس رفت بودن ! ![]()
مثلاً گفتش ما سه سال پیش کلـــــــــی از داوطلب هامون بودن که مطمئن بودیم پزشکی و برق و مکانیک و ... قبولن، که بیشترشونم قبول شدن ! دو سال پیش تعدادشون کمتر شد ولی همون چند نفر قبول شدن همشون ! پارسال از اون تعداد نصف هم نبودن که هیچ کدومشون قبول نشدن ! ![]()
امسال که من به هیچ کدومتون امید ندارم معلوم نیس قراره چی بشه !!! (
) ...
البته خب بچه های ما هم اهل ریا نیستن، هیچوقت نمیگن روزانه چقد درس میخونن ! 
مثلا خود من ...!!! 
بعدم یه سری آمار و ارقام مزخرف نشونم داد که مثل آمار ماه منیر تو زرد از آب در اومد ! 
بعد رفتم پیش دبیر شیمی مون که یکی دیگه از مشاورهای مدرسه مونه. گفت من مطمئنم تو کلاس شما 13 نفر پزشکی قبول میشن ! ( آمارش هم درست بود تازه
)
پ.ن: این پست رو دوشنبه نوشتم ولی ثبتش نکردم !
پ.ن 2: این معلم زبانمون باز اومد حرف بزنه سوتی داد ! تو سالن، قبل از امتحان: "هر کی اسمش، برگه نداشته باشه، تصحیح نمیشه !" 
پ.ن 3: دقیقاً روزی که من غیبت کرده بودم مدیرمون اون حرف ها رو زده بود، بچه ها فوری بهم رسوندن، وگرنه تا یه هفته نمیخواستم برم مدرسه !

پ.ن 4: هر کاری می کنم اپِ کوتاه کنم نمیشه خُ ! 
![]()
پ.ن 5: غروب شد و دوباره باز هوای تو زد به سرم ... من موندم و خیال تو با این دل در به درم !
حالتون خوبه ؟ ![]()
من امروز مدرسه نرفتم ... مریض بودم
. البته بیشتر به خاطر امتحان زیست نرفتم، دیشب تا بوق سگ داشتم زیست میخوندم و تست حل می کردم، بعد نمیدونم چی شد که یهو رو کتاب ها خوابم برد. بعد یه خواب وحشتناکی دیدم که نمیدونم چرا حس کردم تعبیرش میشه اینکه من امتحانم رو قراره گند بزنم !!! ![]()
دیگه این شد که امروز نرفتم مدرسه، ترسیدم امتحانم رو خراب کنم 

... البته جداً مریضم بودم ها ... تب داشتم، گلوم هم خیلی درد می کرد ...
وای
فردا امتحان فیزیک داریم، منم هنوز هیچــــــــــی نخوندم !!! 
ای خدا ... به ما اندکی حس درس خوندن عطا کن ...
الان یکی از بچه ها زنگ زد گفت بیا خونمون فیزیک یادم بده ( مردم چقد پر رو ان، اونا می خوان فیزیک یاد بگیرن، من باید برم خونشون )
- من خودم هنوز هیچی نخوندم بیام چی یادت بدم ؟
+ برو گمشـــــو دیگه هم با من حـــــرف نــــزن
- چون میدونم آدم نمیشی هیچی بهت نمیگم 
+ میای یا نه ؟
- میگم هیچی نخوندم هنوز، بیام فقط وقتمون بیخود تلف میشه
+ نه من میدونم برا چی نمیای. به خاطر برادرمه، خب اون که از صبح تا شب بیرونه، چیکار به تو داره ؟
- دیوونه، من اصلاً منظورم اون نبود، انقد اصرار نکن نمیتونم بیام !
+ پس دیگه به من زنگ نزن
- خودت زنگ زدی ... خداحافظ !
احساس می کنم یه کم تند حرف زدم، ولی خب تقصیر خودش بود، بیخود همه مسائل رو با هم قاطی میکنه ( البته اندکی هم درست حدس زد
)
من دیگه جرات نمی کنم خونشون زنگ بزنم چه برسه به اینکه بخوام برم خونشون ...
چند وقت پیش یه کاری پیش اومد، موبایلش رو بر نداشت مجبور شدم خونشون بزنگم، بعدم از شانس گندَم داداش تحفه اش گوشی رو برداشت، بعد دیگه خودتون حدس بزنین ... نیم ساعت پای تلفن نگه ام داشت تا گوشی رو بده دوستم ...
فرداش رفتیم مدرسه تا ایشون عکسشون رو دادن به دوستم که به بنده نشون بده ببینه باهاش دوست میشم یا نه ... انقد عصبانی شدم که عکسه رو جلو دوستم تیکه تیکه کردمش !
آشغال عوضی ... حالم به هم می خوره از همچین پسرا
...

بــــــه بـــــــه ...
بالاخره این ابرها از خر شیطون پایین اومدن و یه کم به هم نزدیک شدن و اینجام بارون اومد ... چه عجــــــب !!! 
این چند وقت نمی دونم چرا همــــــش نصف شب ها بارون میــــزد ... بعد صبح بیدار می شدیم تا اصلاً هیــــچ اثری از بارون که نیس هیچــــــی، کلاً آسمـــــون آفتابـــــی انــــگار نه انــــگار که شب قبلش چه خبر بوده
... همچین رعد وبرق میزد و این پنجره های اتاقم می لرزید که جمع می کردم می رفتم پیش مامانم می خوابیدم !!!
... تو این هیر و ویری برق هام میرفت تازه 
اما امروز خیلی هوا دل انگیز شده،
نم نم بارون پاییـــــزی، خیلی دوس دارم برم زیرش، ولی به خاطر این گرد و غباری که همراهشه مامانم حتی نمی ذاره پنجره اتاقم ر باز کنم !!! 
ولی من کلاً هوای ابری رو خیلـــی بیشتر از بارونش دوس دارم
... نمی دونم چـــــرا ؟!! 
بارون نم نم داره می باره
چشمای بارون رو غم گرفته
یاد تــــــو داره دلـــم گرفتــــه
دوبــاره بارون، زده صدامـــون
قدم زدن تو بارون چه حالی داره
رفتی عزیــــزم اشک می ریــــزم
نبـــودنت گریه داره نگـــــو نداره
دلـــــم گرفتـــــه
...
معلم زبانمون خدای سوتیه ...
اصلاً کلاً حرف زدنش یه جوریه 
به این جملاتش توجه کنید :
عواملی که باعث Getting Warmer زمین میشن :
- Car Factories ها
- Personal Cars های شخصی که مردم استفاده می کنن ( در این حد!
)
- ...
اینا عیناً حرف های خودش بود !
دیگه الان بقیه اش یادم نمیاد، باید دفعه دیگه بشینم سوتی هاش رو یادداشت کنم !!! 
تازه چند وقت پیش اومد یه امتحان تست ازمون گرفت ، بعد یه سوالش بود که فک می کرد هم گزینه (1) جوابش میشه هم گزینه (3)
. بعدم گفتش که من به هر کسی که یکی از این 2 تا گزینه رو زده نمره دادم ! ( اگه توی کنورم از این سوالا بدن دیگه همه چیز حله !
)
بعد از اونجا که من خیلی باهوشم و متفکر و اینها اومدم فکر کردم که اصلاً امکان نداره یه تست استاندارد دو تا جواب داشته باشه
...
رفتم کلی تحقیق و پژوهش کردم دیدم جوابش نه گزینه (1) میشد نه گزینه (3) ... جوابش میشد گزینه (2) !!! ( حالا خودم این وسط زده بودم گزینه 4 !!!
)
بعد رفتم جون کندم با کلی دلیل و مدرک بهش فهموندم که جوابت خراب بود !! 
حالا بعد کلـــــــــی فَک زدن در اومده میگه: "خودمــــم شـــــک داشتـــــم ها" !!! 
!!
پ.ن :
نمودار پیشرفت آزمون های قلم چی ام صعودی نزولی شده. مثلاً بقیه خط نمودارشون یا هر آزمون میره بالاتر ( پیشرفت ) ، یا تشریف میاره پایین تر ( پس رفت ) ، اونوقت واسه من، یکی میره بالا، یکی میاد پایین، بعد دوباره یه دونه میره بالا، دفعه بعد میاد پایین ! تا میام به خودم امیدوار شم آزمون بعدی رو گند میزنم ! از طرفی یه سری ها میگن آزمون ها رو جدی بگیر تو کنکور به دردت می خوره، یه سری هام میگن خیلی بهشون تکیه نکن چون نتیجه هاش گولت میزنه بعد دیگه درس خوندن رو میزاری کنار !
همه انگیزه ام رو از دست دادم، کلاً قاطی کردم، دیگه نمی دونم باید چیکار بکنم
...
زنگ زبان :
بعد از امتحان حس کردم یه سوال رو جا انداختم و ننوشتم. رفتم پیش دبیرمون بهش گفتم اینجا رو حواسم نبوده بنویسم و اینها ...
ایشون : این که موردی نداره ، هر جام خراب باشه بت نمره میدم ، برو اصلاً نگران نمره ات نباش !!!!
من : 
بچه ها : 
زنگ زمین :
تو سالن داشتیم امتحان می دادیم ...
بعد این دبیره هــــــــــی داشت بالا سر من رژه می رفت ، بعد من نگاهش کردم دیدم داره منو نگاه می کنه ، بعد باز دوباره نگاهش کردم دیدم همنیجور چشم دوخته به من و برگه ام ،
اصلاً گیج شدم نفهمیدم چی نوشتم خیر سرم
...
بعد دیدم این یارو دست بردار نیس ... پا شدم با حرص برگه ام رو پرت کردم طرفش و برگشتم برم بیرون ...
ایشون با نیشخند : انشالله کامل دیگه ؟؟؟ 
برگشتم طرفش ولی هیچی نگفتم و رفتم بیرون ... !
بعد اومدیم سر کلاس ، ایشون داشت درس میداد و باز هی دور و برای صندلی بنده قدم میزد ( اصولاً سر کلاس های ایشون بچه ها صندلی هاشون رو برمیدارن و میرن ته کلاس میشینن ، نمیدونم چرا من عین اسکولا اون اول نشسته بودم !
)
بعد گفتش کتاباتون رو باز کنید اسم کشورها رو روی کره بنویسید ، منم سرم خم بود داشتم می نوشتم ، یهو اومد مداد و کتابم رو ازم گرفت و ایستادنی گفت خودم می نویسمش شما خسته میشی !!!!!!!!
می خواستم خفه اش کنم !!!!!!!!!! 


انقد عصبانی شدم که فک کنم خودش از چهره ام فهمید !!!!!
بعدم دیگه تا آخر زنگ کتابم رو پس نداد لعنتی ! 
هفته ی دیگه دارم براش ...
زنگ شیمی :
خیلی ریلکس نشستم دارم مطالب تابلو رو می نویسم ...
معلم شیمی مون رو به بچه ها ضمن اشاره به بنده :
سپید اگه حالت خوب نیس برو یه آب صورتت بزن برگرد یا برو تو نمازخونه استراحت کن !!!!
من : نه خانوم حالم خوبه !
شما حالتون خوب ؟ 
پ.ن : اینا برا چند روز پیش بود ولی حال نداشتم زودتر اپ کنم !
پ.ن ٢ : امروز همایش تجلیل از برترین های کنکور بود ، خییییلی مسخره بود برنامه شون ، از اول تا آخرش سخنرانی ، از ما هم تجلیل کردن تازه ، معدل کتبی های نمونه 
پ.ن ٣ : عنوان هویجوری محض الکی بید ، خیلی ذهنت رو درگیر نکن 
پ.ن ۴ : 

اه اه اه
این مدرسه ی مسخره ما هم دیگه شورش رو در آورده، هر روز هر روز کلاسامون رو می گیره و جاش کارگاه آموزشی کنکور میذاره،
با یه مشت حرف خسته کننده و تکراری !!!
کاش حداقل از روز قبلش اعلام می کردن که دیگه ما بیخود امتحانای اون روز رو نخونیم حالمون گرفته شه !
بعدم این کلاس های آموزشی جز اینکه استرسمون رو واسه کنکور بیشتر می کنه هیـــــــــچ سود دیگه ای نداره !
اه اه جاتون خالی این ناظمه چند روز پیش سر صف حسابی حال هممون رو گرفت ... نمیدونم چرا حس می کنه با یه مشت بچه دبستانی طرفه
...
اومد گفت می خوام بیام تو صف ناخونا و فرم و ابرو و ... رو نگاه کنم !
بچه های مام به خاطر سر و وضعشون نصفشون از اون پشت پریدن تو دستشوئی که ناظم نبینتشون ! 
این ناظمه هم دیگه زیادی گیره، تو صف ریاضی ها به دختر بسیجی هام گیر میداد بدبختا
...
بعد اومد تو صف ما به هر کس میرسید از فرق سر تا کفشی که پاش بود ایراد گرفت، کلاً اسم همه رو نوشت که از انضباطتشون کم کنه !
... به من چیزی نگفت ولی اسمم رو نوشت !!!!!! چون از اول سال ان قد بهم گیر داده که دیگه اگه نگاهمم نکنه می فهمه یه ایرادی دارم ! 
بعد تازه گفته میخوام انضباطم تو مستمر تاثیر بدم
( از اون حرفا !)
بچه هام گفتن بذار هر غلطی دلش می خواد بکنه، چون اصاً معدل پیش مهم نیس !
کلاً بدبختی ام امسال
...
تازه جدیداً معلما حرفش میزنن که قراره امتحان های پیش، نهایی شه که توی کنکور تاثیر بدن !
( یعنی دیگه رسماً بدبختیم !)
فقط خدا کنه صحت نداشته باشه...چون من همینجوریش مستمرها رو اساسی گند زدم، دیگه معلوم نیس ترمم چه شاهکاری بشه ! 
معلمام عقده دارن به خدا !!!! معلوم نیست از کجا خوردن که دارن سر ما بدبخت ها خالی می کنن ...
اصلاً یک ذره درک نمی کنن که مام مثل اونا آدمیم ... هـــــــــی فرت و فرت امتحان می گیرن !!! بعدم تازه کلــــــــی منت سرمون میذارن که ما بعدش باید کلی وقت بذاریم برگه هاتون رو تصحیح کنیــــــــم !!!!![]()
برنامه ی امتحانی هفته بعدمون :
شنبه : شیمی ، زبان ، ادبیات
یک شنبه : زیست ، زمین
دوشنبه : ریاضی ( فیزکم بود تازه، ولی چون ریاضی زیاد بود لغوش کردیم !)
سه شنبه : دین و زندگی، تست زیست 
البته به لطف بکس کلاسمون احتمالاً نصفش لغو میشه !!!

چهار شنبه ، پنج شنبه هم که تعطیلی ام از صبح تا عصر باید برم کلاس ! 
الانم باید برم چون کلاس دارم !
بعدشم دوستم قراره بیاد خونمون که مثلاً درس بخونیم !!! 
اه راستی، دیروز هم که روز دانش آموز بود، اونم مبارک کلـــــــی 

به ما گفتن چهار شنبه پاشید بیایید راهپیمایی، هیچکس نرفت، حالا شنبه پوستمون رو می کنن، فک کنم یه چند نمره ای هم اینجا از انضباطمون کم شه 
کلــــــــــی مراقب خودتون باشین !!!!!
التماس دعا ! 
خداحافــــــــظ 


